حسین نفیسی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



لحظه موعود برای حسین فرا رسیده بود .پس از شلیک چند گلوله ،در حالی که هنوز اسلحه در دستش بود ،پیکر بی جانش آرام بر روی زمین افتاد و روح آرزومندش در آسمان زیبای عشق به پرواز در آمده ،در کنار محبوب آرام گرفت



تولد

[ویرایش]

حسین نفیسی سال ۱۳۴۱ در اردبیل به دنیا آمد.تحصیلات خود را تا مقطع اول راهنمایی در اردبیل گذراند وپس از آن به دلیل مشکلات مالی وارد کار شد.مبارزات مردمی برعلیه حکومت ظالم شاه شروع شد، او در پیشاپیش مبارزین بود وتا پیروزی انقلاب از پای ننشست.

حضوردرجبهه

[ویرایش]

با پیروزی انقلاب اسلامی به عضویت بسیج در آمد وبا شروع جنگ تحمیلی راهی جبهه ها شد. او در نوبتهای متناوب به جبهه رفت و مسئولیتهای زیادی را بر عهده گرفت. آخرین بار در حالیکه فرماندهی یک گروه شناسایی لشکر ۲۷ محمد رسول الله را به عهده داشت.در تاریخ ۴/ ۱/ ۱۳۶۷ در منطقه در بندی خان عراق نزدیک شهرحلبچه وبر اثر بمباران شیمیایی دشمن ،به شهادت رسید .یکسال قبل از او برادرش ابراهیم نفیسی شهید شده بود.

خاطرات

[ویرایش]

او از جبهه نامه نوشته بود که من نمی توانم جبهه را رها کنم و برای مراسم برادرشهیدم بیایم.مدتی بعد آمد. در سالگردشهادت برادرش ۱۵ روز روزه گرفت، روزه داشت رفت جبهه و در راه خدا شهید شد.

← پدر شهید


او خیلی فعالیت میکرد.در آگاهی دادن مردم فعالیت می کرد . واقعاً انسان بود و در معرفت و اخلاق خیلی فعالیت می کرد. رفت جبهه و بعد برادرش شهید شد.او از جبهه نامه نوشته بود که من نمی توانم جبهه را رها کنم و برای مراسم برادرشهیدم بیایم.مدتی بعد آمد. در سالگردشهادت برادرش ۱۵ روز روزه گرفت، روزه داشت رفت جبهه و در راه خدا شهید شد. می گفت من در راه اسلام هستم، او خیلی متدین بود.

← برادرشهد


اول انقلاب با ما ارتباط داشت . از تهران اعلامیه های امام خمینی را می گرفت و بین مردم توزیع می کرد. معمولاً ساواک که اطلاعات حکومت شاه بود،به دنبال او بودند او نوار های کاست سخنرانی امام را آورده بود به خانه ما، سخنان امام را مرحوم عمویم در لای گندم ها پنهان کرد .مأموران شاه یکبار او را گرفتند و بعد از ۴۸ ساعت که نتوانستند اطلاعاتی از او کسب کننذ، آزاد کردند.

← مادر شهید


اینطور که دوستانش می گویند یک روز بعد از عملیات خیلی گرسنه و خسته بود ، از قمقمه اش وضو میگیرد و نماز می خواند. دوستانش می گفتند براثر بمباران شیمیایی دشمن او به شهادت می رسد. احترام پدر و مادر و همسایه ها را خیلی مراعات می کرد.

← برادرشهید


من یک دختر داشتم که ۳ سال داشت.از مرخصی که آمد دخترم را نشناخت .حتی در عروسی ام شرکت نداشت. عمرش را در جبهه بود و فکرش برای امام و انقلاب بود.
سال ۶۱ در عملیات فتح آبادان که درزمستان بود او پاشنه اش را از دست داده بود. زخمی بود. به من اطلاع دادند برادرتان بیمارستان است. به بیمارستان طالقانی رفتم ،وضع پایش خیلی وخیم بود.
وقتی من رفتم پایش را کنار کشید و گفت تو ناراحت نباش. من ۶ ماه در تهران به دنبال مداوای او بودم . بعد از مداوا رفت به تهران،در لشکر محمد رسول الله با بچه های اطلاعات سپاه تهران خدمت می کرد.برادرم که خداوند آنها را نزد امام زمان(ع) عزیز کند، مسئول شناسایی عملیات بودند . اخوی دیگری داشتیم که همرزم او بود. ابراهیم در کربلای ۵ شهید شد .
من زنگ زدم حسین، اخوی شهید شده است و گفت: که وضعیت بحرانی است اگر تو اجازه بدهی ما اینجا بمانیم. تو آنجا بمان من اینجا هستم . در اولین سالگرد شهادت ابراهیم از جبهه آمد.

← خاطرات شفاهی خانواده ودوستان



←← دفتروقلم


حسین تازه پا به دبستان گذاشته بود و از این که به مدرسه می رفت خیلی خوشحال بود . به خانه بر می گشت ،با صدای بلند آموخته هایش را تکرار می کرد و با درک آنها خوشحال می شد .ازپدر می خواست که برایش دفتر و قلم بخرد. او نیزبا اینکه برایش مشکل بود تامین دفتر و قلم برای حسین اما با تلاش شبانه روزی سعی می کرد هم معاش خانواده را و هم دفتر وقلم حسین را تامین کند ،با کمال خوشرویی ، خواسته فرزند را بر آورده می ساخت .

←← هم درس ،هم کار


حسین کم کم در آغوش خانواده قد بر می افراشت و بزرگ می شد . مدتی بود که از پدرش تقاضای دفتر و قلم نمی کرد .مثل این که متوجه شده بود که زندگی خانواده ،به سختی می چرخد و می دید که پدر برای راحتی و آسایش آنها بیش از اندازه کار می کند .او نمی خواست با خرج تحصیل خود ،باری دیگر بر دوش خانواده بیفزاید .فکری تازه در ذهن کوچکش خطور کرد .بهترین راه ،کار بود .از آن روز به بعد ،نصف روز را درس می خواند و نصف دیگر را کار می کرد و این ،خیالش را تا حدودی آسوده می نمود. .حا لا می توانست قسمتی از هزینه تحصیلی را خود به دست آورد و نیز کمکی برای پدر باشد .

←← رنگ انقلاب


یکی از اعلامیه های امام تازه به دستمان رسیده بود .تکثیر و پخش آن مشکل بود .با این که محل تکثیر ،امن و مناسب بود ،باز هم احتمال خطر وجود داشت .حسین شبها به سراغم می آمد .اعلامیه ها را بر داشته ،در شهر پخش می کردیم . او دل و جرات عجیبی داشت و هیچ واهمه ای به خود راه نمی داد .شبی مشغول پخش اعلامیه بودیم .ماموری به تعقیب ما پرداخت و خواست دستگیرمان کند .من در رفتم و حسین دستگیر شد .چند روزی باز داشت بود اما پس از آزادی دوباره به فعالیتش ادامه داد .دیگر ،بازداشت برایش امری عادی شده بود و هر گز مانع ادامه کارش نمی شد .چند روزی پیش از شروع ماه محرم ،مرا دید و گفت :امسال وظیفه مهمی داریم و باید عزاداریها رنگ انقلابی به خود بگیرند .گفتم :اما این خیلی دشوار است .جواب داد :خودمان شروع می کنیم .از فردای آن روز یک یک بچه ها را با این هدف آشنا ساخت و محرم همان سال عزاداری ما سمت تازه ای به خود گرفته بود و با شعارهای انقلابی در مساجد حاضر می شدیم و هماهنگ کننده گروهمان ،حسین بود .

←← آژیرجنگ


درخت انقلاب ، تازه به بار نشسته و نوای دلکش پیروزی در آسمان میهن اسلامیمان طنین انداخته بود .حسین در راه دفاع از آرمانهای آن ،بیشتر شبها را در پایگاه به سر می برد .تصمیم گرفته بود در حد توان در راه شکوفایی انقلاب ،فعالیت کند تا اینکه آژیر جنگ در سال ۱۳۵۹ آرامش جامعه را بر هم زد .حال لازم بود که فنون جنگ را فرا گیریم .با تشویق او در یک آموزش مقدماتی شرکت کردیم و آماده رفتن به جبهه های نبرد شدیم .محل اعزام خرمشهر بود که با یورش ناجوانمردانه دشمن متجاوز به خونین شهر تبدیل شده بود .وقتی به منطقه رسیدیم به خط مقدم شتافتیم .توپهای دشمن در نزدیکی ما مستقر بود و صدای غرش ،لحظه ای قطع نمی شد .

←← جبهه انسان ساز است


همه جا در هم ریخته بود .حسین در کنارم بود و مدام به بچه ها روحیه می بخشید . از زمین و هوا گلوله می بارید و حسین با همان آرامش همیشگی مشغول نبرد بود .می گفت :جبهه جایی است که انسان را می سازد و به خدا نزدیک می کند .به هر طرف می نگرم صدای نعره شیران میدان به گوش می رسد .با گفتن این سخنان شور عجیبی سراپایش را فرا می گرفت و یا الله گویان دشمن را زیر آتش رگبار قرار می داد .
بلافاصله خمپاره های دشمن به سویمان نشانه رفت و ناگهان با اصابت ترکش خمپاره ای ،او از ناحیه پا زخمی شد و بر زمین افتاد .خواستم کمکش کنم .،قبول نکرد و ساعتی چند با همان وضع به نبرد ادامه داد تا اینکه با اصرار زیاد به پشت جبهه منتقل کردیم .

←← دعای شهادت


نزدیک به هفت سالی می شد که در جبهه می جنگید .همان جا بود که اورا شناختم .برایم از دوستان شهیدش و عشق به معبود واقعی حرف می زد و حالت عرفانی داشت ، بعضی از آیه های قران و اشعار عرفانی را حفظ می خواند .
روزی در حالی که شبنم اشک بر گونه اش می چکید ،برای پدر و مادر خود نامه می نوشت و از آنها در خواست می کرد که دعا کنند تا به شهادت نایل آید .
دلش برای وصال یار می تپید و هنوز اشک از چشمانش سرازیر بود . غرق تماشای حالت عرفانی اش بودم که ناگهان به خود آمد و دست از نوشتن بر داشت .دستی به شانه اش زدم و گفتم :چیه حسین ؟در چه فکری ؟گفت :شهادت .سپس نامه را تمام کرد و با هم بر خاستیم تا خود را برای رفتن به خط آماده کنیم .عملیات والفجر ۱۰ شروع می شد .پس از تهیه وسایل جنگی به راه افتادیم .ناگهان صدای بچه ها بر خاست .هواپیما !...هواپیما !...آنها از ترس پدافندها ،اوج گرفته بودند و از ارتفاع زیاد بمباران می کردند .علاو بر منطقه جنگی ،مناطق مسکونی شهر حلبچه را نیز مورد هدف قرار می دادند .بمب ها پی در پی فرو می ریخت اما اینها با بمبهای معمولی فرق داشتند .
شاهد صحنه رقت انگیزی بودیم .این ناجوانمردان پلید ،بمبهای شیمیایی بود که فرو می ریختند .سریع دست به کار شدیم و پیشگیری های اولیه را شروع کردیم .اما لحظه موعود برای حسین فرا رسیده بود .پس از شلیک چند گلوله ،در حالی که هنوز اسلحه در دستش بود ،پیکر بی جانش آرام بر روی زمین افتاد و روح آرزومندش در آسمان زیبای عشق به پرواز در آمده ،در کنار محبوب آرام گرفت .

←← ۵۰۰۰قربانی


نفرین جاودان بر سازندگان آن خر دل سیاه شیمیایی !کور باد آن شیمیدان طراح این پدیده اهریمنی که به فرمان دیوان روزگار با تعطیلی عاطفه ،بال سپید فرشته معصوم نوباوگان این کشور مظلوم را در فشار وحشیانه خویش می شکنند .حرامت باد نشخوار آن لقمه به زهر آلوده ای که در قبال مرگ لبخند زندگی ،بر کام می نهی ،ای دانشمند ضد انسان !
ای دشمن بشر !ننگت باد و دستت بریده باد آن دم که از فراز آسمان آبی میهن خونرنگ ما ،دانه خردل مرگ آفرین بر کشتزارهای سوخته از بیداد خزان استکبار ،فرو پاشیدی و چراغ هزاران باغ آرزو را خاموش کردی !
پنج هزار انسان !قربانیان آن نخستین نفس نکبت آلود تو ،چه مظلومانه در بستری از خاک و خون غلطیدند .امروز بند از بند تاریخ می گسلد از ضجه کودکان حلبچه که چه سان داس مرگ ،ساقه ترد جوانه های هستی شان را به خاکستر کشاند .
عفریت پلید استکبار ،خون می طلبد تا طلسم جادوی قصر وحشت خویش را در مقابل بارش خنجر طلسم شکن رزمندگان اسلام حفاظت کند .بمب افکن های عراقی این ماموریت شوم را چه حقیرانه می پذیرند و حلبچه را به دشت سوخته از سم و زهر تبدیل می کنند !حسین نفیسی یکی از انبوه قربانیان این فاجعه ننگ آور جنگ تحمیلی است .روان مظلوم جمله این مظلومان عصر ماهواره های شیطانی ،تا ابد بر ظلمت سرای فرهنگ خشونت بی قبله استکبار نفرین می فرستند و کروبیان تا حشر آیات رحمانی ،بر گور شهیدان این بیداد ،زمزمه می کنند.

←← گل آسیب دیده


دو روز بعد خبر شهادتش در شهر پیچید .پدر خنده غمگین بر لب ،پیشاپیش مردم به سوی گلزار شهیدان می رفت تا گل آسیب دیده از هجوم وحشی شوم اندیشان را به خاک سپارد .
این دومین فرزند بود که به پیشگاه حق قربانی می داد .در آستانه گلزار شهیدان ،گوسفندی ذبح کردند که با هزینه شخصی پدر شهید آماده کرده بودند و این ،شکرانه ای بود که پدر پاسداشت اجابت آرزوی فرزند را بر قدمگاه شهیدان ،به آستان حضرت حق نثار می نمود.


غنچه زرد

[ویرایش]

شوریده شاعر نغمه خوان مظلومیت جنگ تحمیلی ،عاطفه خویش را در سالروز بمباران حلبچه ،که حسین در آن جا به شهادت رسید ،چنین می گرید .
حلبچه ،شهرجنون،شهر چاله های سیاه
حلبچه ،لجه خون، زیر هاله های سیاه
حلبچه غنچه زرد – حلبچه پیکر سرد
حلبچه بقه درد – حلبچه مرگ نورد
حلبچه ساغر خردل به سر کشید و شکفت
چکید بر دهن غنچه و ژاله های سیاه
هجوم ،گرگ آسا – شرر تگرگ آسا
نزول ،برگ آسا – حیات ،مرگ آسا
در این کویر عطش نوش نا کجا آباد
فرو خزید به کام شلاله های سیاه
بساط ،حراجی – هجوم ،قیقاجی
حلبچه، بغض ستم بود، ناگهان ترکید
نوشت با خط خونین ،رساله های سیاه
سکوت شرم حضور – جمود خون شعور
رسوب شبنم نور – عروس زنده به گور
یتیم گونه فرو خفته بود در بر فقر
رسید تحفه ز گردون، نواله های سیاه
فلک ،به یغما برد – شراب را از درد
شکوه را از گرد – حلبچه را از کرد
به جشنواره خردل، چو آذرخش درخشید
به نام صلح جهانی ،مقاله های سیاه
سمند ،یالت سوخت – فرشته بالت سوخت
دمن ،غزالت سوخت – حلبچه ،خالت سوخت.







جعبه ابزار